غياث الدين بن همام الدين الحسيني ( خواند امير )

580

تاريخ حبيب السير في أخبار افراد البشر ( فارسي )

دروازهء خوش رايت جلادت برافراشت و نخود بيك همت بر حراست دروازهء فيروزآباد گماشت و امير خان بدستور استمرار در باغ شهر اقامت ورزيد و پانصد پياده و سوار پيش خود نگاهداشت كه در هرطرف بكومك احتياج شود آنجماعت را بدانجانب فرستد و سحر روز شنبه سيزدهم ماه مذكور شاطر عبد اللّه كه به حكم امير خان در قصبهء چهل دختران ساكن بوده بمحافظت آنطريق اشتغال داشت به شهر رسيد و خبر قرب وصول عبيد اللّه خان را شايع گردانيد و از كمال جلادت و پهلوانى با نوكران خاصهء خود از شهر بيرون رفته ويرانهاى درب باغ زاغان را محل توطن ساخت و صباح يكشنبه عبيد اللّه خان مسلح و مكمل از راه درهء دو برادران بسر خيابان رسيده به طرف ساقسلمان شتافت و اوزبكان آغاز سوختن خرمنهاى مسلمانان كرده شرر شور و شر كانون درون هرويان را فروتافت بواسطهء قلت حبوبات ابواب دكاكين خبازى و علافى مسدود گشت و آتش جوع در بواطن اشتعال يافته ناله و نفير عجزه و فقرا از مزرعهء سپهر خضرا درگذشت و امير خان در بحر تحير افتاده بمشورت امير غياث الدين محمد فرمانداد كه از غلات بلوكات كه اندكى خرمن شده بود و بسيارى هنوز بدرو نرسيده هركس هرمقدار درآورد از آن او باشد بنابرآن بعضى از غازيان و مردم جلد خراسان دزديده از شهر بيرون ميشتافتند و بهروجه كه ميتوانستند خوشه‌هاى گندم و جو را به شهر درمىآوردند و اينمعنى موجب آنشد كه در اسواق نان و آرد بر دكان ظهور آمده خلايق از بلاء قحط و غلا نجات يافتند و چون عبيد اللّه خان دو سه روز در نواحى ساقسلمان ساكن بوده از رنج راه برآسود صباحى سوار شد و متوجه شهر گشته فوجى كثير از شجعان سپاه اوزبك را بافروختن اشتعال آتش قتال مامور گردانيده و زمرهء از آن اوزبكان از راه مزار پير مجرد خواجه ابو الوليد احمد به طرف باغ زاغان شتافتند و فرقهء از سر خيابان درآمده نزديك بمدارس سلطانى رسيدند و از اينجانب امير حسين على كه از ساير ملازمان امير غياث الدين محمد بمزيد شجاعت امتياز داشت با جمعى از سواران رزمساز و پيادگان تفنك‌انداز بيرون رفته درميان هردو مدرسه غبار پيكار سمت ارتفاع پذيرفت و شاطر عبد اللّه در باغ زاغان را مضبوط ساخته به زخم ناوك دلدوز و تفنك جانسوز بدفع و منع مخالفان پرداخت و چون سپاه اوزبك باضعاف مضاعفه لشگريان اينجانب بودند امير غياث الدين محمد مضطرب گشته كس نزد امير خان فرستاده كومك طلبيد اما بخلاف متصور جواب درشت شنيد و اينمعنى موجب مزيد ملال خاطر آن سيد پسنديده‌خصال شد با خود جزم كرد كه چون از محنت تحصن نجات يابد قدم از سر ساخته بدرگاه عالم‌پناه شتابد القصه در آن روز ميان نوكران امير غياث الدين محمد و اوزبكان جنگى صعب دست داد و از هرطرف چند نفر زخمى گشتند و بالاخره بساط محاربه را بقايمى ريخته لشكر ماوراء النهر روى باردوى خود آوردند و هرويان به شهر بازآمدند و شاطر عبد اللّه نيز در آن روز غايت جلادت بظهور رسانيده نگذاشت كه اوزبكان از آن درب باغ زاغان كه